تبليغاتX
به تو می اندیشم.....
محبت هدیه خداست اگه می خوای از جنس خدا باشی مهربون باش
آرزو می کردم دشت سرشار ز سر سبزی رویا ها را

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز چهار فصلش همه

آراستگی است

من چه میدانستم

هیبت باد زمستانی هست

من جه میدانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ میزند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هر کس دل نیست

قلبها صیقلی از آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند.....!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:12  توسط مارال و زهرا  | 

عشق چیه؟

یه احساس که وقتی اومد و نشست تو قلب کوچیکت همه چیز تغییر می کنه دنیا واست عوض میشه همه چیز یه رنگ و بوی دیگه می گیره ،همه چیز یه مزه ء دیگه پیدا می کنه.

راستی عشق چه مزه ای؟شیرین- ترش -شور -تلخ- تند

اگه میگی شیرینه باید مواظب باشی که این شیرینی یه وقت دلتو نزنه. اگه تلخه پس باید هوای دلتو داشته باشی که نشکنه. اگه تنده باید مواظب باشی که دلتو نسوزونه.

به نظر من عشق باید مثل یه رودخونه باشه آروم و زلال ولی همیشه در جریان . عشقی رو که فقط برای خودت بخوای به درد نمی خوره مثل آبی میمونه که توی گودال جمع شده و بعد از یه مدتی بوی بد می گیره.

عشق باید مثل همون رودخونه ای باشه که تو مسیری که میره همه رو با عشق خودش سیراب میکنه تا به مقصد نهاییش که دریا باشه برسه و قتی رفت و رسید اون موقعست که کامل شده .

در نهایت عشق بایدبه زلالی و  خنکی آب چشمه باشه که وقتی از اون آب خوردی یه روح تازه کرده باشی و یه انرژی گرفته باشی.

پس بیا مواظب قلب کوچیک و عشق بزرگی که توش پا گذاشته باشیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 12:9  توسط مارال و زهرا  | 

در غروب تنهای دلم با یاد تو نشسته ام

و به غروب زیبای خورشید می نگرم

تا چشمان تو را در افق بیکران دلم نظاره گر باشم

و در شب به ستارگان می نگرم تا برق چشمانت را به خاطر آرم

من به موجهای دریا مینگرم تا طنینی از صدای تو را در گوش خود بشنوم

و حرفهایت را همانند مرواریدی در صدف دلم نگه میدارم تا تداعی گر عشق اول و آخرم باشد

من به هیچ صیادی اجازه نمیدهم تا به صدف دلم دست نهد

تا که ببیند در آن  چه مرواریدی بر جای  مانده است

میدانی که دریای دلم فقط برای تو آرام است و فقط به تو اجازه می دهد

 که در جزیره ء قلبم پای نهی ....!!

و اینک ای آرام من ،من هر روز و شب بر روی صخره های جزیره

قلبم به انتظار تو مینشینم  تا تو از راه برسی

تا ستارگان - خورشید - آبها همه و همه برایمان سرودی از عشق را زمزمه کنند...

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 12:18  توسط مارال و زهرا  |