تبليغاتX
به تو می اندیشم.....
محبت هدیه خداست اگه می خوای از جنس خدا باشی مهربون باش
سلام به همه دوستان خوبم

مرسی از اینکه تو این مدت که من نبودم ازم خبر گرفتین ممنونم.

              کوهنوردی و فصلی جدید از زندگی من...

همین اول بگم بهترین و بزرگترین فتح ، فتح قله انسانیته

دومین صعود امسال رو به قله قلم یکی از قلل مرتفع دنا که همزمان با ولادت

بانو فاطمه زهرا بود رفتم .(تو یه جمله کوتاه میشه گفت کوهنورد شدم)

کوهنوردی درست مثل به دنیا اومدن دوبارست. همه به یک صف می استیم

 و یکی یکی قدم به  قدم پا به کوه می زاریم خودش یه دنیایی...

در مسیر کوه همه چیز رو یاد میگیرم به گذشته به حال به آینده فکر می کنم

کوه جایی برای فکر کردن و آموختن زندگی

تو زندگی  هرکس برای خودش یه هدف داره همینطور تو کوه

سکوت کوه ادم رو  وادار می کنه که برای رسیدن به هدفش فکر کنه

 ببینه چه طور باید قدم برداره که پاش نلغزه و سقوط نکنه کوه به آدم در س استقامت میده 

صبوری رو از سنگ زیر پا یاد میگیرم  به قول شاعر که میگه

همه گویند صبوری کن صبوری         صبوریم خاکی بر سرم کرد ( اشعار بابا طاهر)

سر به زیری رو از گال لاله و زیبایی رو از خورشید با اون حجابی

 از نور که به دور خودش داره باید  یاد گرفت طبیعت همیشه به ما درس زندگی داده

ولی تنها چیزی که کمه گوش شنوا و چشم بیناست .

کوه به من یاد داد که قدم همامو تو زندگی آهسته ولی پیوسته بردارم

نه اونقدر تند  که با یک لحظه غفلت سرنگون بشم نه اونقدر یواش که از

جریان زندگی عقب بیافتم.کوله ای که به پشت داشتم خیلی سنگین بود  ولی در عوض

خودم برای بار سنگینی که زندگی رو دوشم گذاشته آببندی کردم.

تو مسیر کوه همه چیز هست خار هایی که به پات میره مجبورت میکنه که حواستو جمع کنی

بعضی اوقات انقدر خسته و تشنه میشی که دیگه نای رفتن نداری ولی درست در لحظه ای

که دیگه توان نداری یه چشمه زلال آب جلو پات سبز میشه پس یاد گرفتم

 که در نهایت سختی ها زیبایی هایی هست حکمتی هست 

 رفتیم ورسیدیم به قله به هدف اگه گفتین چی میچسبه؟؟؟فقط یه چیز

یه خدا را شکر  باید از ته دلت بگی اونوقته که خستگی از تنت در  میره و فتح قله میچسبه

راستی چوب دستی تو مسیر کوه خیلی لازمه

یه تکیه گاه مناسب و قابل اطمینان مثل پدر  مادر و تو.............

امیدوارم که عمر همه مادرار به بلندای قله دنا باشه با همون سرسبزی و طراوت

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 20:9  توسط مارال و زهرا  | 

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟ .....   چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی این ابر سپید ؟ .....   روی این آبی آرام بلند؟

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟   .....    چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن مینگری...؟

نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ ،نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

من به این جمله نمی اندیشم

من مناجات درختان را هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در دامن کوه  صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده هستی را در گندم زار

گردش رنگ طراوت را در گونه گل همه را می شنوم میبینم

مـــــــــــــــــن بــــــــــــــــــــــه ایــــــــــــــــن جـــــــــملـــــــه نمـــــــــی اندیــــــــــشــم...؟!

به تو می اندیشم ..... ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم              

همه وقت.....همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تــــــــــــــــو بــــــــــــــــــــدان ایـــــــن را تنـــــها تــــــــــو بــــــــــــــدان......؟!

تو بیا تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو بجای همه گلها تو بخند

اینک این که من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر تو ببند تو بخواه پاسخ چلچله ها را توئ بگوی

قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...............

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 20:11  توسط مارال و زهرا  |