|
|
|
|
|
یکسال گذشت و چه زود گذشت....
یکسال پیش قدم در راهی گذاشتم به نام جاده انتظار ، راهی که در آن با مهربانانی آشنا شدم همقدم شدم تا من هم حرفهای نا گفته دلم را بنگارم.... در ابتدای راه به رودخونه ای زلال شفاف آرام و شاید کمی دلتنگ رسیدم رودخونه ای که سراسر مهر و وفاست رودخانه ای همیشه جاری... روز دگر ... شهابی از آسمان مهربانی عبور کرد شهابی که عاشق بود و هست... پیش رفتم تا به دشت زیبایی از گلهای نرگسی رسیدم دشتی که بوی عشق و انتظار و شاید خدایی دارد و من بیش از پیش شیفته ئ گلهای نرگسی شدم.... گذشت و گذشت روزهای نو دوستانی جدید که هر کدام معلمان یکی از درس های زندگی هستند دوستانی چون تداعی مهربانم ، خزانی که سراسر بهار است، بوتیمار که مظهر وفاست ، نگار و بهار عزیزم که شیوه انتظار را به من آموختند ، طنز خوشمزه آقا اکبر که چگونه شاد زیستن و شاد کردن دل دیگران را می آموزد ، روزگار تنهایی آقا میلاد با راز و نیاز های زیبایش می آموزد که هیچوقت تنها نیستیم بلکه خدا همیشه با ماست ، خدا را شاکرم از داشتن خواهران خوبی چون ریحانه و رویای عزیزم صهبا و مولود دوست داشتنی ... از داشتن برادری با کلبه محبت زیبایش ..... از آقا حامد آن مرد تنهای شب که خیلی زود نوشتن رو کنار گذاشتن به امید روزی که باز برگردن، از وبلاگ زیبای عابد. اکیای ماهم از تو پیش از همه ممنونم چون این تو بودی که دوستان خوبی را به من هدیه دادی تو که همچون خواهری مهربان در کنارم بوده ای و هستی تو که ایثار و فداکاری را به من نشان دادی .... ..... برای توست که می نویسم و روزهای .... انتظار را با نوشته هایم شاید کمی کوتاه می کنم و به انتظار آمدنت سالها خواهم نشست و خواهم نوشت می نویسم همه را برای تو ای مهربانم... کوچه لره سو سپمیشم یار گلنده توز الماسون ،یار گلنده توز الماسون اله گلسن اله گدسن ،اله گلسن اله گدسن آراموزدا سوز الماسون آرا موزدا سوز الماسون....... (ممنون از همه)
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 15:22 توسط مارال و زهرا
|
|
||
|
|
|
|
|
خـــم زلف تو دام کفر و دیـــن است ز کـــــارستـــان او یک شمــــه اینست
جــمالت معجـــز حسن است لیکـن حدیث غمــــزه ات سحــــر مبین است زچــشم شوخ تو جـان کــی توان برد که دائم با کــــمان انــدر کمیـــن است بـر آن چـشم سیه صــد آفریــن باد که در عاشق کشی سحر آفرین است عجــب علمیست علــم هیات عشــق که چـــرخ هشتمش هفتم زمین است تــو پنــداری که بدگــو رفــت و جــان برد حسابش با کـــــــرام الـکاتبیـــن است مشــــو حـــافظ ز کیــــد زلفش ایمن کــــه دل برد و کنــون در بنــد دین است شیراز دی ماه ۸۵ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 11:12 توسط مارال و زهرا
|
|
||