تبليغاتX
به تو می اندیشم.....
محبت هدیه خداست اگه می خوای از جنس خدا باشی مهربون باش
 سلام امیدوارم که خوب خوش و سلامت باشید ....

اکیا مجبورم کرد که این پستم با بقیه فرق کنه با نوشتن بعضی از خاطر هام 

۱-به نقل از مامان: وقتی تازه راه افتاده بودم یه روز که مامان داشته جارو میزده میبینه من یه چیزی

دستمه و میرم طرفشو میگم ماما این چیه؟ مامان هم از ترس و از هول اینکه

 چی کار کنه خلاصه کلی جیغ میکشه و میزده تو سر خودش که من اونو ولش کنم

اما من دودستی اونو چسبیده بودم تا اینکه بابا از صدای مامان میادو اونو از دست من میگیره.

حالا اون چی بوده...؟ یه دونه مارمولک زنده خوشگل.

۲- سال دوم دبیرستان بودم داشتم نماز می خوندم تو ذکر قنوت با خودم می گفتم

اگه خدا بخواد الان منو امتحان کنه چی کار میکنه ؟هنوز فکر کردنم تموم نشده بود که دیدم

یه چیزایی داره از پاهام بالا میره به خودم نهیب زدم مارال بخون توجه نکن دیدم نمیشه

 خلاصه چادر انداختم زمین شروع کردم به بالا و پایین پریدن و کمک خواستن  حالا نمیزارم

 کسی هم بیاد داخل بلاخره درو باز کردم دیدم همه پشت درن و دوتا هزار پا اومده

بودن واسه امتحان کردن من که یکیشم منو نیش زده بود .

۳-سال آخر دبیرستان به دلیل اینکه رشتم فنی بود باید میرفتیم کار آموزی من بودمو چند تا از

دوستای دیگم . از اونجایی که قسمت امور مالی دانشگاه آزاد کار میکردیم باید چادر سر میکردیم.

یه روز که باد و بارون شدیدی بود چادر و مقنعه هامون همه ریخت به هم حالا من نمی دونستم

چادرم رو نگه دارم یا وسایلمو یا خودمو..! با کلی دردسر خودمونو رسوندیم به پارکینگ دانشگاه

از اونجایی که خلوت بود هم نفسی تازه کنیم و هم چادرامونو درست سر کنیم (ناشی بودیم)

نزدیک ما یه پاترول بود با شیشه هایی دودی هر کدوم پیش یه شیشه ایستادیم مشغول

درست کردن لحظه ای طول نکشید که دوستام شروع کردن به دویدن و من هم از همه جا

 بیخبر مشغول ..... که یکدفعه دیدم دوتا چشم داره از اون طرف شیشه با تعجب منو

نگاه می کنه بقیشو هم که دیگه......!!!

۴-ترم سوم دانشگاه بودم موقع  امتحانات روزی دوتا امتحان میدادم سه شب و سه روزم

بود که نخوابیده بودم روز چهارم امتحان آمار داشتم از شانس من اون شب مهمان اومد

 واسمون منم مجبور شدم یکم کمک مامان کنم یکم درس بخونم و بخوابم

ساعت ۲ صبح بودکه خوابیدمو قبلش ساعت و کوک کردم تا ساعت ۴ پاشم بازم بخونم .......

دیگه نفهمیدم چه جور خوابم برد فقط صبح با صدای بابا از خواب پریدم که می گه

 ساعت ۶ مگه امتحان نداری بابا ؟! یه نگاه به ساعت کردم و نشستم زار زار گریه کردن

آخه ساعت ۱ دقیقه مونده به ۴ خوابیده بود....!!!

۵- یه همسایه دیوار به دیوار داریم که خدایی خانواده خیلی خوبی هستن تنها مشکلی که هست

اینه که خانوم همسایمون یکم ناخن خشکه هر وقت میاد خونه ما میبینه من جای

مایع ظرفشویی و ..... رو انداختم کلی با من دعوا میکنه که اینا رو چرا میریزی زباله

واسه من جمع نمیکنی منم نمی تونم چیزی بگم ...

پارسال یک هفته قبل از عیدبود که من کلی واشس جمع کرده بودم در عرض ایام خونه تکونی

به من گفته بود هر وقت جمع کردیشون بندازشون تو حیاط خونمون...

یه روز عصر - حالا من- جای شامپو -مایع ظرفشویی- جا صابونی -جوهر نمک و هر چیزی

 که فکرشو کنین از مواد شوینده از هرکدوم دو سه تا می نداختم تو حیاط خونشون

شب بود دیدم اومد و گفت نزدیک بود آبرمون بره آخه واسه دخترم خواستگار اومده بود

نشسته بودن تو ایوون صحبت می کردن که دیدن از آسمون .......... میباره.

اول اینکه ببخشید اگه طولانی شد.

من هم ۱-بوتیمار گل ۲- آقا اکبر طنز خوشمزه ۳- هیچستان آقا آرش ۴- کلبه محبت ۵-. ...

رو به این بازی دعوت میکنم .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 21:21  توسط مارال و زهرا  | 

آنچه داشتم در کفه ی صداقت گذاشتم و در جاده ای بی انتها به انتظارت نشستم.

گفته بودی ،به هنگام فصل بهار که درختان شکوفه برآوردند خواهی آمد و مرا به جشن

شکوفه ها خواهی برد.

من نیز در انتظار وعده ی تو ، نونهالی در باغچه حیاط خلوتم کاشتم تا جلوه ی بهار را به من

مژده دهد.

نونهال من چون نوجوانی قامت برافراشت من اولین نشانه های بهار را در لابه لای

شاخه هایش جستجو کردم. شکوفه هایش را یافتم.

اشک شوق ریختم و خود لباسی از شکوفه های رنگین پوشیدم و در کنار نهالم به

انتظارت نشـــــــستم و چشم به جاده دوختم.

 شکوفه ها شکفتند . گل کردند. تک درخت باغچه ی من بارور شد و دیدگانم

همچنان بر جاده ماند......

بهار رفت.... شکوفه ها پرپر شدند . برگها خشکیدند. تک درخت باغچه ام عریان شد و

هنوز چشم های من در انتظار وعده ی توســــت که شـــــــــــــاید در بهاری دیگر از راه برسی....

                       

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 11:59  توسط مارال و زهرا  |